محمد ابراهيمى وركيانى

93

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

برد . آنگاه مردم طائف او را رها ساختند . حضرت نيز در سايه درخت انگورى آرام گرفت و با خداى خويش چنين مناجات كرد : خدايا ! ناتوانى و بىپناهى خود را به تو شكايت مىكنم و بىاعتنايى مردم را با تو عرضه مىدارم . اى بارحم‌ترين رحم‌كنندگان ! تو پروردگار ستم‌ديدگان و پروردگار منى . مرا به كه وا مىگذارى ؟ به بيگانه‌اى كه مرا خوار مىسازد ، يا دشمنى كه بر من مسلط ساخته‌اى ؟ اگر باز هم تو بر من خشم نداشته باشى ، از چيزى نمىهراسم ، و ليكن عافيت از جانب تو براى من گواراتر است . پناه مىبرم به نور چهره‌ات كه تاريكىها را نابود و مشكلات دنيا و آخرت همگان را اصلاح نموده . از اينكه مورد غضب تو قرار گيرم ، در برابرت آن‌قدر به خاك خواهم افتاد تا از من راضى شوى . هيچ حول و قوه‌اى جز از ناحيهء تو نيست . « 1 » نسبت فاميلى عتبه و شيبه با رسول خدا ( ص ) كه از دور شاهد حال ايشان بودند ، سبب تحريك شد كه او را پناه دهند . آنها به غلام مسيحى خود به نام عداس دستور دادند طبقىانگور براى پيامبر ( ص ) ببرد . عداس مشاهده كرد كه پيامبر ( ص ) پيش از خوردن انگور ، بسم‌الله الرحمن الرحيم مىگويد . ازاين‌رو با تعجب پرسيد : اين سخن در ميان مردم اينجا معروف نيست . تو آن را از كجا آموخته‌اى ؟ پيامبر ( ص ) پرسيد : دين تو چيست ؟ او پاسخ داد : نصرانىام و اهل نينوا . حضرت فرمود : شهر مرد صالح ، يونس بن متى . عداس پرسيد : تو از كجا يونس بن متى را مىشناسى ؟ پيامبر فرمود : برادرم يونس پيامبر بود و من نيز پيامبرم و همانند او مورد تكذيب قوم خود قرار گرفته‌ام . همين برخورد كوتاه چنان عداس را منقلب كرد كه بر زمين افتاد و دست و پاى حضرت را بوسيد . عتبه و شيبه نيز از دور ناظر رفتار عداس بودند . يكى از آن دو به ديگرى گفت : او غلامت را فاسد كرد . موقعى كه عداس بازگشت ، به او گفتند : چه مىكردى ؟ ! او پاسخ داد : فردى در روى زمين بهتر از اين مرد نيست ؛ زيرا از چيزى به من خبر داد كه جز پيامبران نمىدانند . آنان گفتند : به آيين خود وفادار باش كه آيين تو از آيين او بهتر است . « 2 »

--> ( 1 ) . ابن‌هشام ، السيرة النبوية ، ج 2 ، ص 68 . ( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 423 .